زمان نه تنها ساعتهای روی ساعتهاست. این سختترین مدیر در زندگی ماست که در هر لحظه به ما گزارش میدهد. ما میگوییم: «زمان میگذرد»، «زمان جاری است»، «زمان میرود». اما اگر زمان نه رودخانهای است و تنها احساس ماست؟ اگر ما میتوانیم از جریان آن بیرون بیاییم و از آن از دیدگاه دیگر بنگریم؟ این ایده در بسیاری از فرهنگها و سیستمهای فلسفی وجود دارد و هر کدام آن را به صورت خودشان تفسیر میکنند. جایی این یک مدیتیشن است، جایی یک رؤیا مذهبی، جایی یک نظریه فیزیکی. اما همه آنها در یک چیز موافقند: خروج از زمان نه فرار از واقعیت است، بلکه برخورد با عمق آن.
در سنتهای هندو و بودایی، زمان بخشی از جهان مادی است که به عنوان توهم (مایا) شناخته میشود. واقعیت واقعی ابدیت است که هیچ آغاز و پایان ندارد. در ودانا میگویند که روح نه به دنیا میآید و نه میمیرد، بلکه تنها از یک بدن به بدن دیگر میرود. خروج از زمان خروج از چرخه تولد و مرگ (سانسار) و دستیابی به مکش یا نیرвана است. این حالت، که هیچ گذشته و آیندهای ندارد، فقط وجود خالص است که تحت تأثیر تغییرات قرار نمیگیرد.
در بودایی، این ایده در مفهوم «شونیا» - خالیگی - بیان شده است. زمان ساختار ذهن است که به ما کمک میکند تا در جهان به راهنمایی کنیم، اما آن چیزی نیست که واقعیت چیزها را منعکس کند. مدیتیشن کمک میکند تا «گفتگوی داخلی» را قطع کنیم و لحظهای بدون وابستگی به زمان تجربه کنیم. این به این معنا نیست که ساعتها متوقف میشوند. این به این معناست که ما دیگر برده آنها نیستیم. در بودایی دزن، یک عمل «فقط نشستن» وجود دارد - وقتی که منتظر هیچ چیز نیستی، گذشته را نمیسازی و آینده را نمیپلانی. فقط هستی. این همان بودن بیرون از زمان است.
در فلسفه چینی، زمان به عنوان یک چرخه درک میشود نه به عنوان یک خط مستقیم. داو - راهی است که همه موجودات در آن حرکت میکنند، اما این حرکت زیر نظر ساعتی نیست. فردی که داوی را دنبال میکند، در ریتم طبیعت زندگی میکند نه در ریتم تقویم. او با زمان مبارزه نمیکند، بلکه با آن جریان دارد. این حالت به عنوان «وو-وی» - نینداشتن - شناخته میشود. اما این نه بیتحرک است، بلکه طبیعیترین حالت است، زمانی که اعمال بدون تلاش انجام میشوند و با لحظه در هماهنگی کامل هستند. در این معنا، بودن بیرون از زمان به این معناست که نه به آینده پیشی میگیری و نه به گذشته نگاه میکنی، بلکه کاملاً در حال حاضر هستی، جایی که زمان به عنوان یک نیروی جداگانه وجود ندارد.
پلاتو در گفتگوی «تیمای» زمان را «تصویر حرکت ابدیت» مینامد. برای او ابدیت یک وجود ثابت و کامل است و زمان یک کپی ضعیف از آن است که همیشه در حال تغییر است. بودن بیرون از زمان برای پلاتو نزدیک شدن به ابدیت از طریق مشاهده ایدهها است - فرمهای خالص که از تغییرات مستقل هستند. این راه فلسفهای است که به دنبال حقیقت است نه نظر.
آ里斯طو، برعکس، زمان را به عنوان یک مقیاس حرکت درک میکند. اما او نیز مفهوم «نوس» - هوش خالص - را دارد که خود را میفکر میکند و بیرون از زمان قرار دارد. این یک حالت نهایی است که عقل میتواند به آن دست یابد وقتی که از احساسات حسی مستقل است. بعداً در سنت مسیحی، اوگستین مقدس میگوید که زمان یک کشش روح است و ابدیت یک حالتی است که خدا همه چیز را یکجا میبیند، بدون گذشته و آینده. برای انسان، دستیابی به این ابدیت از طریق ایمان و رحمت ممکن است.
در sufism - یک مسیر مذهبی در اسلام - زمان به عنوان پردهای که خدا را پنهان میکند، درک میشود. یک مورخ به دنبال حالتی است که از زمان و فضا بیرون بیاید و با الهیات متحد شود. این از طریق زیکر - تکرار نام خدا - انجام میشود که آگاهی را به حالت وانی میبرد. شاعر sufی رومی مینویسد: «دیروز من هوشمند بودم، میخواستم جهان را تغییر دهم. امروز من عاقل هستم و خودم را تغییر میدهم». این تغییر در خارج از زمان رخ میدهد، در یک прозری که همه احساسات را واژگون میکند.
در قرن بیستم، existentialists مانند هیدگر و سارتر، مفهوم خود را از زمان ارائه دادند. برای آنها زمان نه یک جریان است، بلکه ساختار موجودی ما. ما موجودات زمانی هستیم و این داستان اصلی ماست. اما هیدگر مفهوم «زمان واقعی» را معرفی میکند - زمانی که ما به عنوان «مردم تودهای» زندگی نمیکنیم، بلکه به عنوان شخصیتهایی که از پایان خود آگاهیم. این لحظه هوشیاری - برخورد با مرگ - ما را از زمان عادی بیرون میآورد. ما شروع به زندگی نمیکنیم بر اساس برنامه، بلکه بر اساس معنا. این نیز راهی برای بودن بیرون از زمان است: نه در معنا فیزیکی، بلکه در معنا وجودی.
سارتر بیشتر پیش میرود: برای او زمان یک انتخاب است. ما خودمان را در هر لحظه میسازیم. در این معنا، ما همیشه بیرون از زمان هستیم، زیرا ما توسط گذشته تعریف نمیشویم. ما آزادیم. این آزادی ممکن است دردناک باشد، اما این همان چیزی است که ما را انسان میکند. و بودن بیرون از زمان برای سارتر به این معناست که به آزادی خود وفادار باشیم، نه به انتظارات دیگران.
امروز فیزیکدانهایی مانند کارلو روفللی، پیرو اینشتین، میگویند که زمان به عنوان یک موجودیت بنیادی وجود ندارد. در نظریه نسبیت عام، زمان چهارمین بعد است که با فضا جدا نیست. و در مکانیک کوانتومی، زمان حتی یک عملگر نیست. این به این معناست که در عمیقترین سطح واقعیت، زمان وجود ندارد. تنها رویدادهایی هستند که ما در آگاهی خود مرتب میکنیم. این شگفتانگیز است، اما این نیز آزادی است. ما در دنیایی زندگی میکنیم که خودش بیرون از زمان است. احساس جریان ما تنها یک پروژه از احساسات محدود ماست.
بودن بیرون از زمان به این معنا نیست که ساعتها را متوقف کنیم یا از زندگی فرار کنیم. این به این معناست که ارتباط خود را با آن تغییر دهیم. این به این معناست که از انتظار و یادآوری دست برداریم و در حضور زندگی کنیم. این به این معناست که بپذیریم که ما نه نقطهای روی خط، بلکه لحظاتی هستیم که نمیمیرند بلکه تبدیل میشوند. هر فرهنگ و هر فلسفه راه خود را پیشنهاد میکند: مدیتیشن، دعا، مشاهده، عمل، عشق. اما همه آنها به یک چیز منجر میشوند - تجربه این که حال حاضر تنها چیزی است که داریم. و آن بینهایت است.
New publications: |
Popular with readers: |
News from other countries: |
![]() |
Editorial Contacts |
About · News · For Advertisers |
Digital Library of Afghanistan ® All rights reserved.
2024-2026, LIBRARY.AF is a part of Libmonster, international library network (open map) Preserving Afghanistan's heritage |
US-Great Britain
Sweden
Serbia
Russia
Belarus
Ukraine
Kazakhstan
Moldova
Tajikistan
Estonia
Russia-2
Belarus-2